ياد گرفته بودم ديگران را دوست داشته باشم .
بر من ياد داده بودند بر ديگران عشق بورزم و در كارها ياريشان دهم .....
آموخته بودم اميد داشته باشم،اميد بر زندگي ،اميد بر آينده .....
بزرگ شدم ،كم كم شاهد حقايقي بودم كه نياموخته بودم :!!
ديگران را دوست داشتم در همه موقع
اما دوستم داشتند فقط در مواقع احتياج!!!
در كارها ياريشان دادم
اما در مواقع احتياج دست رد به سينه ام زدند!!!
صداقت و يكرنگي را در يك دست بر آنها هديه كردم
اما با دست ديگر دروغ و دو رنگي را تحويل گرفتم!!!
چرا اینگونه؟؟؟؟؟؟؟
استادي درشروع کلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند.بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمي دانم دقيقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتداستاد پرسيد خوب ، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي مي افتد؟ يکي از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد ميگيرد حق با توست . حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟ شاگرد ديگري جسارتا“ گفت : دست تان بي حس مي شود عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند . و مطمئنا“ کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه شاگردان خنديدنداستاد گفت : خيلي خوب است . ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييرکرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود ؟ درعوض من چه بايد بکنم ؟شاگردان گيج شدند . يکي از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريداستاد گفت : دقيقا“ مشکلات زندگي هم مثل همين است اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد اشکالي ندارد . اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد ، به درد خواهند آمد اگر بيشتر از آن نگه شان داريد ، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود .فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است . اما مهم تر آن است که درپايان هر روز و پيش از خواب ، آنها را زمين بگذاريد به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله و چالشي که برايتان پيش مي آيد ، برآييددوست من ، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري زندگي همين است.
رفتم و كنارش نشستم و به همان جايي كه او نگاه ميكرد نگاه كردم. بعد از ده دقيقه بلند شد و رفت. ده دقيقه ي بعد يكي ديگر آمد و كنار من نشست و به همان جايي كه من نگاه ميكردم نگاه كرد. بعد از ده دقيقه بلند شدم و راه افتادم كه بروم دستم را گرفت و گفت: من اشتباه تو رو تكرار نميكنم. دستش را فرو برد لاي موهاي پشت سرم و چنگشان زد. سرم را كشيد طرف صورتش و آرام زمزمه كرد: دوستت دارم بيشتر از ده دقيقه.
امروز صبح وقتی از خواب برخاستی تو را تماشا کردم وامید داشتم که با من حرف خواهی زد فقط در چند کلمه ویا از من به خاطر چیزهای خوبی که دیروز در زندگی تو اتفاق افتاد تشکر خواهی کرد . اما تو سرگرم پوشیدن لباس بودی .
هنگامی که می خواستی از خانه بیرون بروی می دانستم که می توانی چند دقیقه ای توقف کرده و به من سلام کنی اما تو خیلی سرگرم بودی زمانی که پانزده دقیقه بیهوده بر روی صندلی نشسته بودی و پاهایت را تکان می دادی فکر می کردم که می خواهی با من سخن بگویی اما تو به سوی تلفن دویذی وبا یکی از دوستانت تماس گرفتی تا از چیزهای بی اهمیت بگویی من با صبر و شکیبایی در تمام مدت روز تو را نگاه می کردم وتو آن قدر مشغول بودی که هیچ چیز به من نگفتی موقع ناهار متوجه شدی که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمی با من حرف می زنند اما تو چنین کاری نکردی . باز هم زمان باقی است و امیدوارم که تو سرانجام با من حرف بزنی . به خانه رفتی و به نظر می رسید کارهای زیادی برای انجام دادن داری بعد از انجام چند کار تلویزیون را روشن کرده و وقت زیادی را در برابر آن سپری کردی .
من باز هم با شکیبایی منتظر ماندم که بعد از تماشای تلویزیون و خوردن غذا با من حرف بزنی هنگام خوابیدن گمان کردم که خیلی خسته ای بعد از گفتن شب بخیر به خانواده سریعا به سوی رختخواب رفتی و خوابیدی مهم نیست شاید نمی دانستی که من همیشه آن جا با تو هستم .
من بیش از آن که تو بدانی صبر پیشه کردم . من حتی می خواستم به تو بیاموزم که چگونه با دیگران صبور و شکیبا باشی .
من به تو عشق می ورزم وهر روز منتظرم تا با من حرف بزنی .
چقدر مکالمه یک طرفه ویک جانبه سخت است !
بسیار خوب تو یک بار دیگر از خواب برخاستی ومن نیز یک بار دیگر فقط برای عشق به تو منتظر خواهم ماند به این امید که امروز مقداری از وقتت را به من اختصاص دهی روز خوبی داشته باشی .
دوست تو " خدا"
مرد ، بي توجه به اطراف ، براي كبوترهايي كه دورش جمع شده بودند ، خرده نان هاي خشك مي پاچيد . سي و دو سال همين كارش بود . نان هاي خشكي كه سر سفره اش مانده بود را در پاكتي مي ريخت و عصرها براي كبوتران به پارك مي آورد . ديگر كبوترها هم او را مي شناختند . پاكت كه خالي شد ، سيگاري گيراند و به فواره هايي كه از آنها آبي به بيرون نمي پاچيد ، خيره شد . بارها سعي كرده بود كه از رفتار و حركات كبوترها ، بيابد كه زبانشان چيست ولي قادر نبود . باران آرام آرام شروع شده بود . از روي نيمكت بلند شد و به طرف خانه اش روانه شد . به اتاقك زير شيرواني اجاره اي اش رفت . درون تختش خزيد و خوابش برد . شب ، از صداي سرفه هايش بلند شد .چراغ مطالعه اش را روشن كرد و به سمت دستشويي رفت . نگاهي به چهره اش در آينه انداخت . باران كه قوي تراز او بود ، به او طعم سرما چشانده بود . چند قرص خورد و دوباره روي تختش دراز كشيد و خيلي زود خوابش برد . نزديكي هاي عصر فردا ، بيدار شد . پاكت خرده نانها را در جيب پالتويش گذاشت و از خانه اجاره اي اش خارج شد . به پارك كه رسيد ، روي نيمكت هميشگي اش نشست و منتظر كبوترها شد . كبوترها از روي شاخه ها به زمين آمدند و مشغول نوك زدن به خرده نانها شدند . مرد ، گه گاهي تك سرفه اي مي كرد . شالش را محكم تر ، به دور گردنش پيچيد . خواست سيگاري بكشد كه سرفه امانش را بريد . كبوترها با هر نوك زدن ، نيم نگاهي هم به مرد مي انداختند . صورت مرد سرخ شده بود . نفسش به شماره افتاده بود . هر چه مي گذشت تعداد سرفه هايش بيشتر مي شد . كم كم بق بقوي كبوترها برايش رنگ تازه اي مي گرفت . حالا ديگر كاملا حرفهاي كبوترها را مي فهميد . تك سرفه اي ديگر كه كرد ، متوجه شد ، خودش كبوتر شده است . حالا مي توانست با خيال راحت ، پرواز كند . همين .
سلام
عیدتون مبارک
اول می خواستم داستان دیگه ای بنویسم ولی این خیلی خیلی برام دوست داشتنی بود منتظر نظرات شما هستم
باران هنوز می بارید. تمام شب باران مدام به پنجره ها و شیروانی خانه ها کوبیده
بود . مثل اینکه شکم آسمان پاره شده بود و آب شرشر از آن بالا می ریخت . دیوار خانه ها تا ایوان رطوبت و نم را بخود جذب کرده بودند . در وسط کوچه ها ؛ آبگیرهای کوچکی به وجود آمده بودند که رفت و آمد را سخت تر می کرد .
بچه ها با های و هوی از مدرسه بیرون می زنند . ولی عوض رفتن به طرف خانه ها یشان در چند قدمی درب مدرسه جمع می شوند و دور پسربچه ای حلقه می زنند . همه یک صدا فریاد می زدند : هو- هو دیونه ... هو- هو دیونه !!
یکی از بچه ها که از بقیه بزرگتر بود خود را بزور داخل معرکه چپاند و با حرکاتی زشت و زننده ادای پسرک را در می آورد . همه دست می زدند و می خندیدند . پسرک هم به دقت به راه رفتن او که مانند اردک میان بچه ها دور می زد ؛ نگاه می کرد و می خندید. بیچاره پسرک فکر می کرد که آنها با او دوست هستند و بازی می کنند . ولی این بچه دجلها که اکثرشان از پدرانی بعمل آمده بودند که همیشه دائم الخمر بودند و در خانه هایشان هم نسبت به همسرانشان بی رحم بودند . طوری که اگر همسرانشان برای آنها اعتراضی می کردند ؛ بشدت کتک می خوردند . حالا بچه هایشان دور پسرکی لال و شل جمع شده اند و از اذیت کردن او لذت می بردند .
حلقه محاصره تنگ تر و تنگ تر می شد . پسرک خودش را باخته بود و با چشمانی وحشت زده به چهره تک تک آنها نگاه می کرد . مانند مرغان یک حیاط که به مرغ زخمی حمله ور می شوند و هر کدام به نوبه خود نوکی به سر و روی آن می زنند - اینها هم هر کدام همان کار را انجام می دادند تا از قافله عقب نمانند . پسرک برای اینکه نیفتد به درخت تکیه داد . او متعجب بود از اینکه در قبال این بچه ها چه جرمی را مرتکب شده است !
پسرک عادتا" جلوی مدرسه می ایستاد و دانش آموزانی را که با همهمه و خوشحالی خارج می شدند تماشا می کرد . دلش می خواست او هم مثل آنها کیف بردارد و مرتب لباس بپوشد وبه مدرسه برود و با همه آنها دوست شود . برای همین هم هر روز لباس تروتمیزی می پوشید ؛ امروز هم مادرش لباسش را بدقت اطو کرده بود . ولی بچه ها دنبال بازی دیگری بودند . آنها می خواستند که همیشه برنده باشند و چه کسی بهتر از این پسرک ؛ که در مقابل آنها هیچ مقاومتی نشان نمی داد و وقتی هم دردش می آمد آهسته گریه می کرد . اما آن دجل ها همانند پدرانشان که به گریه های مادرشان اهمیتی نمی دهند – به گریه پسرک وقعی ننهاده ؛ می زدند و می خندیدند . بعد از اینکه پسرک را کتک زدند راهشان را گرفتند و هر کدام به سوی خانه هایشان روانه شدند . پسرک با سر و رویی گل آلود ؛ در حالی که پاچه شلوارش هم پاره شده بود ؛ بلند شد و لنگ لنگان به خانه برگشت .
مادر پسرک در ایوان مشغول کاری بود . سراسیمه از پله ها پایین آمد و در حالی که موهای خیس پسرش را نوازش می کرد با محبت پرسید : چی شده عزیزم ؟ باز اون ذلیل مرده ها اذیتت کردن ؟ ... گریه نکن عزیز دلم ... گریه نکن پسر گلم ...
مادر سر پسرش را به سینه اش چسبانده بود . آهی کشید و با اندوه گفت : - خدایا شکرت ... خدایا ! آخه چرا من ؟ چرا من ؟... چرا بنده هاتو اینطوری آزمایش می کنی ؟ آخه این طفل معصوم چه گناهی داشت که ....
او نتوانست ادامه بدهد قطرات اشک صورتش را خیس کرد . درست است که بچه اش ناقص بود ولی او طوری رفتار می کرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و هر روز لباس های تروتمیزی به او می پوشاند ؛ موهایش را خوب آب و شانه می کرد و مرتب می ساخت . سعی می کرد کمبود پسرش را اینطوری جبران کند . با این حال تعدادی از اهالی روستا با نیش و کنایه دل مادر پسرک را تیکه پاره می کردند .
نسترن دوان دوان وارد حیاط شد . مادر در حالی که لباسهای گل آلود پسرک را در می آورد رو به نسترن کرد و گفت : دخترم برو خونه تون ؛ منم اینو می برم حموم ... بعدا" می آیی با هم بازی می کنید ... آ فرین دخترکم ... به مامان سلام برسون .
دخترک در حالی که آستین پیراهنش را بدهن گرفته و می جوید ؛ با تکان دادن سرش برگشت و همانطور که آمده بود دوان دوان خارج شد . او تنها همبازی پسرک بود . هر دو همسن وسال بودند . موهای مواج دخترک همانند آبشار طلایی و چشمان تند – ماوی رنگش همانند دریا بود . چشم چپش انحراف کمی داشت که او را متشخص تر نشان می داد . در باغچه حیاط دختر لالایی را که از مادرش یاد گرفته بود می خواند و پسرک هم دو سه قایق کاغذی می ساخت ( این کار را خوب بلد بود) و در گودال کوچکی که از پس آب حوض بوجود آمده بود – می گذاشت و با فوت دادن آنها را مجبور به حرکت می کرد . وقتی هم حوصله شان سر می رفت ؛ نفری چوبی را برمی داشتند و سوارش می شدند و با هی هی گفتن دور باغچه می دویدند . آنها به خوشی زندگی شان را سپری می کردند.
پشت خانه آنها استخر پرورش ماهی قرار داشت که منظره دلبازی به آنجا می داد . دورها دور استخر باغ بود و از درختان سرسبزی پوشیده شده بود . پسرک خیلی اوقات در کنار استخر روی چمنها ولو می شد و در سایه درختان به دریاچه خیره می شد . در دنیای خودش تصور می کرد که : با دخترک سوار بر قایقی در دریاچه می گردند و او همان لالایی دوران بچگی را زمزمه می کند . این بزرگترین آرزوی پسرک بود .
پسرک هفدهمین بهار زندگیش را با نفس عمیقی تو کشید . احساس خوشایندی داشت مثل پرواز کردن ؛ دویدن و یا فریاد کشیدن .
خورشید می رفت و ماه با قرص کامل نماینگر می شد . گلها عطرافشانی کرده اند . بوی علف و سبزی تازه همه جا را فرا گرفته است . نوای دل انگیز جیرجیرکها سکوت شب را می شکست . پسرک سرشار از عشق و شادی افتان و خیزان به محل همیشگی ش می رود . از لای بوته های تمشک بسختی گذشت . از خانه باغ گلی که در کنار استخر بود صداهایی می آمد . صدا شبیه ناله کسی بود که انگار تنگی نفس دارد و در حال خفه شدن است . پسرک خودش را به خانه رساند و از حفره هایی که در دیوار کلبه ایجاد کرده بودند به داخل نظاره کرد . در سایه روشن اتاق – برادرش را دید که با دختری معاشقه می کرد . پسرک از اینکه آنها را به آن حالت می دید راضی بود . او حالا دختر را هم می دید . نسترن را دید که با چشمانی نیمه باز در ..... !!
لبان پسرک به لرزه افتاد . باورش نمی شد . دستانش را روی چشمانش گذاشت و به سرعت از آن محل دور شد . بغض گلویش را می فشرد . در خلوتگاهش دمر روی علفهای سبز افتاد . بدنش با هق هق هایش بالا و پایین می رفت ...
از گریه دست کشید و به پشت خوابید . گونه هایش خیس اشک بود . او حالا غمگین ترین پسرک دنیا بود . نیم خیز شد . به سطح آب استخر که عکس ماه رویش می رقصید خیره شد .- روی آب قایقی سفید رنگ قرار داشت . زنی داخل قایق ایستاده بود و برای پسرک دست تکان می داد . چشمانش را بست و دوباره نگاه کرد . آری نسترن بود ... نسیم ملایمی می وزید و حرکات موزونی به لباس سرتا پا سفیدی که به تن داشت می داد ... دختر او را بطرف خودش می خواند . با چشمانی نیمه باز صدا می کرد – بیا عزیزم ... تو مال منی ... بیا ...
پسرک صدای تپش قلبش را می شنید .
آنسوتر در خانه باغ ؛ نسترن بعد از یک معاشقه طولانی در کنار برادر پسرک خفته بود . صدایی شبیه صدای چیزی که توی آب بیفتد ؛ به گوش رسید . نسترن برای لحظه ای پلکهایش را از هم گشود . عنکبوتی از تیرک سقف آویزان بود و بسوی طعمه اش می رفت . دخترک چشمهایش را بست و لبخندی بر لبانش نشست .
فردا دمدمای صبح اهالی روستا ؛ جسد پسرک را از آب در آوردند . بدنش کبود شده بود . او را به پشت خواباندند . لبخند تلخی بر لب داشت .
دارم از دست ميروم. كسي هست به فرياد دل من برسد؟ تا خدا راه درازي دارم. جادهاي ميخواهم كه قدمهاي گريزانم را
به در خانة آن «دوست» برد؛ يك «ميانبُر» به حريم بالا؛
نكند مرگ مجالم ندهد.
نكند زنده نباشم، نرسم! نكند عمر كفافم ندهد!
شانهام خرد شده از بار گناه.
فرصتي ميخواهم، تا زمين بگذارم.
همه پلهاي پشت سر من ويران است.
راه برگشتي نيست. من ماندم و يك سال غم در به دري؛ غم خانه به دوشي، شانهاي ميخواهم تا يك دل سير بگريم از درد. من شنيدم كه خدا
نردباني دارد.
به بلنداي سعادت، شبي از اين شبها، يك شب مينهد روي زمين.
من شنيدم كه شبي از شبها
ميشود يك شبه پيمود ره صد ساله. من پي روزي خود آمدهام.
من شنيدم كه ملائك تا صبح
ميبرند آن بالا
عطر اندوه بنيآدم را
من به دنبال خودم ميگردم.
شب قدر است آيا؟
شب تسبيح و مناجات و سلام.
شب اشك و توبه
شب ويراني من،
شب مهماني «او»
شب بيزاري من از دنيا.
شب دلجويي او از مهمان
شب قدر است آيا؟
من همان بندة از «دوست» فراري هستم
من همان چهرة غمگين پريشان حالم، من همان آدم خاطي و گنه آلودهام
شب قدر است آيا؟
چه كسي ميگويد: «شب دراز است و قلندر بيدار»؟
شب، كوتاه است
اين دقايق همگي نايابند. لحظهها ميگذرند.
چشم بر هم بزني، سحر از راه رسيد و تو هنوز در خوابي. ها، مبادا كه بگويند به تو، سحر از راه رسيده است و قلندر در خواب! جامه را از تن خود خواهم كند
جوشني ميپوشم، بند بندش از نور
جوشني ميپوشم. همه از جنس عطوفت، احسان
شب قدر است امشب! تا سحر بيدارم
تا سحر دانه به دانه، غم خود ميبارم
تا سحر، سر به زانوي «تو» ميگريم زار، تا سحر، توبه به درگاه خدا
شب قدر است امشب
حيف اگر در شب قدر، قدر خود نشناسيم!
خیلی وقته که ننوشتم نمی دونم چرا. مشکلات زیاد پیش میاد.
در مورد داستانی که بعضی ها آخرش نفهمیدم بگم که ادامه نداره همین جا تموم می شه یه بار دیگه با دقت بخونین راحت می فهمین.
اين شعر كانديد شعر سال 2005 اثر يك پسر سياه پوست است :
وقتي به دنيا امدم سياه بودم وقتي بزرگتر شدم بازهم سياه بودم وقتي جلو افتاب ميرم باز هم سياهم وقتي ميترسم هم سياهم وقتي سردمه سياهم وقتي مريضم باز هم سياهم وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود تو اي دوست سفيدمن وقتي به دنيا امدي صورتي بودي وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي وقتي جلو افتاب ميري قرمز ميشي وقتي ميترسي زرد ميشي وقتي مريضي سبز ميشي وقتي هم كه بميري خاكستري ميشي وتو به من ميگي رنگين پوست
مرد کلید را به در می اندازد . زن پشت سرش می آید.
- چه خوونه ی نازی داری مهندس !
مرد کلید را سر جا کلیدی آویزان می کند . کفش هایش را در می آورد .
- لطفا کفشاتو در بیار . من رو فرش نماز می خوونم.
زن خم می شود تا بند کفشش را باز کند . پوزخندی می زند و با دست به ران مرد می زند .
- تو نماز هم می خوونی ؟؟! بابا جون مهندس این کارا با هم جفت و جور نمی شه ها !
مرد دستش را در موهایش می برد . کمی مکث می کند
. - چیزی می خوری برات بیارم ؟!
زن کفشش را گوشه ای می اندازد . شالش را در می آورد
- نه . جون تو مزاحم نمی شم . بیا یه دقه بشین
مرد به طرف آشپزخانه می رود . در یخچال را باز می کند
- می شه لطفا به من نگی مهندس . من مهندس نیستم . خواهش می کنم !
زن روی مبل لم می دهد . پایش را روی میز می گذارد
- حالا چرا شاکی می شی ؟! خب چی صدات کنم ؟! عزیزم خوبه ؟!
پارچ آب از دست مرد رها می شود . زن از روی مبل بلند می شود . به طرف آشپزخانه می رود
- چی شد ؟! پاشو تا دست و بالت رو نبریدی ! شما مردا فقط ...
مرد از روی زمین بلند می شود . با عصبانیت به زن نگاه می کند.
- اگه می خوای امشب مهمون من باشی منو کاوه صدا کن . فقط کاوه !
زن از آشپزخانه بیرون می آید . دکمه های مانتو اش را باز می کند . تاپ سفید نازکی پوشیده . موهایش را باز می کند و روی شانه هایش می ریزد . مرد از آشپزخانه بیرون می آید . به زن نگاه نمی کند . به طرف اتاق خواب می رود . زن دنبالش می رود .
- حالا چه عجله ای داری ! بیا یه دقیقه بشین . یه گپی بزنیم بعد ... .
مرد روی تخت می نشیند . کتاب را از روی میز کنار تخت بر می دارد .
- تا چند صفحه کتاب نخوونم خوابم نمی بره .
زن روی تخت کنار مرد می نشیند . خودش را به مرد می چسباند . کتاب را از دست مرد می گیرد .
- امشب که نباید بخوابی . تا دم صب بیداریم !
مرد کتاب را از دست زن می گیرد .
- می شه بری اون طرف تر . گرمای تنت اذیتم می کنه !
زن نگاهی به مرد می اندازد . بلند می شود . رو به آینه ی کنار تخت می ایستد . زیر چشمی به اتاق نگاه می کند . مانتو و روسری روی جالباسی کنار اتاقا . لوازم آرایش روی میز . عطر نیمه پر هوگو باس کنارتر .
- زنت رفته مسافرت ؟! چه جوری پیچوندیش ؟!
مرد سرش از توی کتاب بیرون می آورد . نگاهی به زن می اندازد .
- تو فکر می کنی من احمقم ؟!
زن عطر را برداشته و به مچ دستش می زند و بو می کند .
- آره که احمقی ! اگه نبودی که الان به جای کتاب خووندن... .
مرد کتاب را روی میز می گذارد .
- یه جایی خووندم فقط احمقا عاشق می شن و فقط دیوونه ها ازدواج می کنن . پس من هم ... .
زن مچ دستش را به طرف مرد دراز می کند.
- زن خوش سلیقه ای داری . خیلی خوش بو ه!
مرد به زن توجهی نمی کند . دوباره کتاب را بر می دارد . باز می کند و روی پایش می گذارد . سرش را بالا می آورد .
- خب مگه دوست داشتن گناهه ؟! دوسش داشتم . ولی اون نه ! اول ها چرا ... ولی بعد نه !
زن انگار اصلا حواسش به مرد نیست . به طرف جالباسی می رود . مانتو ها را بر می دارد و به خودش می گیرد .
- قهوه ای بهم میاد ؟! راستی چی گفتی ؟!
مرد کتاب را روی تخت پرت می کند . زن به طرفش بر می گردد . نگاهی به او می اندازد . دوباره مانتو ها را به خود می گیرد .
- دیگه داشت دیوونم می کرد . هر روز یه ادای تازه ! شده بود عروسک دست دکترها ! هر چی می گفتم من خودت رو دوست دارم انگار نه انگار که صدای منو شنیده باشه ! می گفت به نظرت گوشه ی لبم چین چین نیفتاده ؟! گوشه ی چشمم چی ؟! خسته شده بودم . از بوی ماسک های روی ورتش حالم بهم می خورد . از طعم رژ لب هم متنفرم . چرا حتما باید لب رو بوسید ؟!
زن مانتو ها را روی جالباسی آویزان می کند . به طرف می آید . کتاب را از روی تخت بر می دارد . روی تخت می نشیند .
- خب من رژ لبم رو پاک می کنم تا تو حالت بد نشه !
زن قهقهه ای می زند و روی تخت ولو می شود . مرد کنارش می خوابد .
- می گفت شو هر هم شوهر های مردم . نمی دونم چرا ! لابد اون ها بلد بودن زن هاشونو از لب ببوسن ولی ... . خب من بلد نبودم ولی می توونستم پیشونیش رو ببوسم با تمام وجودم . حاضر بودم ساعت ها لبم رو به پیشونی اش بچسبونم ولی اون نمی خواست . دیگه حتی منو هم نمی خواست . می گفت حالش از من بهم می خوره !
زن دستش را در موهای مرد می کند .
- ای بابا ! شوهر من هم وقتی می خواس بذاره بره از این زرا زیاد می زد!
مرد دست زن را می گیرد
- چن سالته ؟!
- 23 . چطور ؟!
مرد از روی تخت بلند می شود .
- 10 سال از تو بزرگتر بود . شاید اون هم می خواس مثله شوهر تو ... . ولی من نذاشتم .
زن نیم خیز می کند و رو به مرد می نشیند .
- می شه عکسشو ببینم ؟!
مرد دست زن را می گیرد .
- آره . بیا .
با هم به انباری توی زیرزمین می روند . زن مدام این طرف و آن طرف را نگاه می کند . مرد به سمت کمد می رود .
- حالا چرا این قدر عکساشو قایم کردی ؟! خب یباره می سوزوندیشون!
مرد بی توجه به زن در کمد را باز می کند . زن بالا می آورد . جیغ زنان از پله ها بالا می رود . مرد آرام در کمد را می بندد.